تبليغاتX
*** ارزشمندترین هدیه خدا ***

*** ارزشمندترین هدیه خدا ***

بوی عید و سومین عید آتنادار ما

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


امروز وارد سال 1391 شدیم و آتنای گلم تقریبا 2 سال و 50 روزشه...

امسال واسه عید فرصت نکردم  که تمام کارهایی که پارسال واسه آتنا انجام داده بودمو تکرارشون کنم. فقط تونستم واسش لباس بدوزم و و یه عکس واسه مامان بزرگاش درست کنم و یه سفره هفت سین جمع و جور چیدم که پورتابل باشه و سریع بتونم از رو میز جمعش کنم و وقتی مهمون میاد سریع پهنش کنم تا آتنا خانم داغونش نکنه.

اون عکس بالایی رو واسه مامان بزرگا درستیدم.


لباسایی که واسه آتنا عسل دوختم:

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


عکس آتنا خانم با لباس عیدش (لباس زنبوری):

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


عکس سفره هفت سین پرتابل ما:

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 23:27  توسط سحر  | 

آتنای 25 ماهه من

خانم کوچولوی ما الآن 25 ماهشه. من الآن ترم دوم ارشدم و سرم واقعاً شلوغه. گاهی اوقات صبح که از خواب بیدار میشم، دلم میخواد حداقل اون روز از خونه بیرون نرم و بمونم پیش دخترم و تا شب هیچ کاری نکنم و فقط با عسل خانم بازی کنم. ولی افسوس که شدنی نیست و یا باید برم سرکار و یا دانشگاه.

آتنای من روز به روز داره شیرین تر میشه . وقتی بهش میگم اسمت چیه؟ میگه : نانانا ... وقتی میگم چندسالته؟ میگه نُه. میگم نُه نَه ... دو ... میگه : نَه ... نُه و تمام انگشتاشو با هم بهم نشون میده حالا هی من میگم دو و اون میگه : نُه.

صبح ها که بهش زنگ می زنم چنان بغضی میکنه و با ادا و اشاره میگه بیا پیش من (مامانم اشاراتش رو برام ترجمه می کنه). شبها هم که می برمش پیش خودم، گوشی رو میاره میده به من و میگه : مامان !!! یعنی به مامان بزرگ زنگ بزن میخوام باهاش حرف بزنم. وقتی به مامانم تلفن می زنم ، بغض میکنه و میزنه زیر گریه تا مامانم بگه : بیارش پایین پیش ما . خلاصه واسه ما فیلم بازی میکنه.

تو این ماه که تعطیلات بین دو ترمم بود فرصت کردم که یه عکس واسش درست کنم و براش یه قاب عکس خوشگل بخریم و قراره عید به مادربزگاش هدیه بدیم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 23:22  توسط سحر  | 

آتنای 2 ساله من

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


 امروز نازگل من 2 ساله شد و به خاطر شرایط خاصی  که امسال داشتم دیگه نتونستم برای عسل زندگیم جشن تولد باشکوهی بگیرم.

امسال جشن تولدش خودمونی بود و چند تا عکس از نازگلم گرفتم و چند دقیقه ای هم از واکنشش نسبت به تولدش فیلم گرفتم. وقتی میخواستم ازش فیلم بگیرم، عین خانم های باشخصیت و مؤدب برخورد می کرد و انگار نه انگار که آتنای شیطون و آتیش پاره منه.

گفتم شرایط خاصی که امسال داشتم مانع از این شده که برای عشق زندگیم یه تولد خوشگل و تم دار بگیرم، آخه تولدش همزمان با امتحانات دانشگاهم بود و وقت نداشتم براش وسایل تولد درست کنم. تصمیم داشتم امسال براش تولد زنبوری بگیرم که نشد ... ان شاءالله سالهای آتی از خجالت آتنا عسلی درمیام ...

حالا بگم از کادوهایی که آتنا دریافت کرده: من و باباش و پدر و مادرم بهش پول دادیم، زن دایی مهربونش (آتنا سه ماهه که زن دایی دار شده ) براش یک بلوز و دامن ناز خریده که وقتی آتنا اونا رو تنش میکنه عین فرشته ها میشه !!! یکی از دوستام یه آلبوم خیلی خوشگل براش خریده و یکی دیگه از دوستای خوبم وقت صرف کرده و واسه آتنا یه شال و گردن خیلی خیلی خیلی ناز بافته که خودم عاشقشم.

دامنه لغات آتنا عبارتند از:

دودو یعنی چادر

دادا یعنی دایی

دادو یعنی زن دایی

دَ یعنی دمپایی

شی یعنی شیر

دَدَ یعنی گردش

با یعنی پارک

آب ، مامان، بابا، عزیز، الو، یک، دو، سه، نُه، ده، نی نی ، بیا، عمو ، بله ، نَه و ...

تصمیم دارم تا ترم جدیدم شروع نشده یکی از عکسهای آتنا رو به صورت زنبوری درست کنم و یه قاب خوشگل براش بگیرم و به مادربزرگاش هدیه بدم و یه لباش زنبوری هم واسه عیدش بدوزم . حالا که براش جشن مفصل نگرفتم، امیدوارم فرصت کنم که لااقل به این کارها برسم...

" آتنای نازنینم ایشاالله 120 ساله بشی "

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 23:37  توسط سحر  | 

شب یلدا و زن داداش گلم

دیشب بلندترین شب سال بود ، همون شب یلدای معروف ما ایرانی ها...

با تمام مشغله ای که داشتم سعی کردم که وسایلی که واسه زن داداش گلم می بریم رو تزیین کنم تا سالهای آتی که یاد چنین شبی میفته همیشه خاطره خوبی تو ذهنش بمونه...

عکس گوشه ای از تزیینات رو براتون میذارم ...


آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا
آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 1:43  توسط سحر  | 

آتنای 22 ماهه من و زن دایی آتنا

آتنا عسلی 22 ماهه شده و من چنان با درس و کار مشغول شدم که حتی فرصت نمی کنم بیام و سایتشو آپدیت کنم. خوشبختانه پدر و مادرم و برادرم خیلی تو نگهداری آتنا کمکم می کنند وگرنه من نمی تونستم به کار و درسها و بچه و خونه زندگیم به طور همزمان برسم.

تو این چند وقته واسه برادرم زن گرفتیم و آتنا عسلی الآن یک زن دایی مهربون داره که عاشقشه. آتنا کلاً به جزء پدر و مادرم و برادرم به کسی محل نمیذاره ولی از همون دفعه اول که زن دایی شو دید خیلی راحت رفت بغلش و واقعاً از این عمل آتنا تعجب کردم که این قدر زود تونست با زن دایی اش ارتباط برقرار کنه. طبق رسم رسومات ما ایرانی ها چند هفته پیش مراسم بله برون برادرم برگزار شد و چون تنها خواهرشوهر هستم سعی کردم که کارهای تزیینات این مراسم را به نحو احسنت و قابل قبول انجام بدهم. خداروشکر همه و ار همه مهمتر زن داداشم خوشش اومد و مورد پسندش بود. عکس تزییناتی رو که انجام دادم براتون انتهای این پست میذارم...

آتنا سرگرمی مورد علاقه اش اینه که یه لپ تاپ بذاره جلوش و با موس یا کیبوردش کار کنه و یا اینکه یک کاغذ بذاره جلوش و یک خودکار بگیره دست راستش و یه موبایل هم بگیره دست چپش و همزمان کاغذشو خط خطی کنه و با موبایلش کار کنه. و طوری وانمود می کنه که انگار داره با موبایل یه چیزی رو حساب می کنه و روی کاغذ یادداشت می کنه. این حرکتش خیلی دیدنی و جالبه.

دوست داره چادر سرش کنه و با من نماز بخونه. قبلاً نمازش فقط سجده داشت اما الآن الله اکبر هم میگه و ادای تشهد و سلام خوندن رو هم درمیاره. خلاصه جیگری شده که قابل وصف نیست...


عکس وسایلی که روز بله برون واسه زن داداش مهربونم بردیم:

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 23:4  توسط سحر  | 

آتنای 20 ماهه من

20 ماهگی آتنا جونم مصادف با قبولی من در دانشگاه (مقطع کارشناسی ارشد) شد. قابل تصور نیست چقدر خوشحال شدم از اینکه تلاش چندماهه ام به ثمر نشسته و تونستم به کمک خدا و حمایتهای خانواده ام در رشته مورد علاقه ام قبول بشم.
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 21:31  توسط سحر  | 

20 ماهگی آتنا خانم : همه چی آرومه، من چقدر خوشبختم

آپلود تک

 

بیشتر از دو ماهه که فرصت نکردم وبلاگ عسلی رو آپدیت کنم، آخه تو این چند وقته درگیر اسباب کشی بودیم و منم که تازه کارمو عوض کرده بودم و خلاصه شیر تو شیری بود.قضیه و دلیل اصلی اسباب کشی مون هم از این قراره که:

6 ماه بعد از تولد آتنا بود که برگشتم سرکار و الآن یه سالی هست که هم مادرم ، هم همسر و هم کارمند. تو این یه سال پدرو مادرم و همین طور برادرم خیلی زحمت آتنا رو کشیدند و چون راه منزل ما تا منزل پدر و مادرم دور بود و برنامه مون هم به این شکل تنظیم کرده بودیم که دو روز از هفته مامان میومد پیش آتنا و سه روز ما آتنا رو می بردیم خونه مامان اینا. این شرایط واقعا سخت بود و دوری راه هم خیلی اذیتمون می کرد. این شد که تصمیم گرفتیم بریم نزدیک پدر و مادرم خونه بگیریم و چون یکی از مستأجرای بابام مؤعد تخلیه شون بود این شد که ما رفتیم و تو همون آپارتمان مستقر شدیم. الآن چند وقتی میشه که با مامان و بابام توی یه ساختمون زندگی می کنیم.... خدا رو شکر الآن همه چی آرومه و اوضاع کاملاً بر وفق مرادمونه و کم کم دارم سختی هایی که این چند سال اخیر کشیدم و فراموش می کنم. بگذریم... از هرچی بگذریم سخن آتنا خوش تر است ....

حالا میخوام یه مقدار از شاهکارای نازگلم بگم:

-          وقتی باباش یا بابای من تو اتاق باشند و در هم بسته باشه محکم در میزنه و میگه "بابا" : یعنی منم آتنا در رو باز کنید...

-          وقتی پی پی میکنه، دستشو میذاره روی پوشکش و میگه "بو" : یعنی پی پی کردم و بو میده.

-          یادگرفته که چطوری با حرکت سر بگه "آره" و چطور بگه "نه".

-          وقتی میخواد بگه که بریم خونه مامان بزرگ انگشت اشاره دو تا دستشو به سمت پائین می گیره و یه لبخند خیلی ناز میزنه: یعنی اینکه بریم پائین پیش مامانی و بابایی. توی پله ها اگه وسیله ای دست من باشه به اصرار ازم می گیره و تا وارد خونه می شه هرکسی که درو باز کنه ، اون وسیله رو تحویلش میده و چنان ژستی می گیره که یعنی ببینید چه کار مهمی انجام دادم.

-          یاد گرفته موقع خداحافظی از مامان و بابا و داداشم ، اول بوسشون کنه و بعدش باهاشون بای بای میکنه.

-          تو جمع کردن و پهن کردن سفره هم تا اونجایی که توانایی شو داره کمک می کنه.

-          غذاشو به تنهایی می تونه بخوره و قاشق رو خیلی خوب تو دستش می گیره و تقریبا میتونه کنترلش کنه ولی به هر حال غذاخوردنش ریخت و پاش هم داره دیگه.

-          صبح که از خواب بیدار میشه و وقتی بابا یا مامانم با خودشون آتنا رو می برن پائین، می ره روی بالش دراز میکشه و دو تا گوشه بالش رو می گیره تو دستش و دهنشو باز میکنه: یعنی انکه چای منو بریزین توی شیشه و برام بیارید تا نوش جون کنم.

-          دائماً میره سر کابینت ها و وسایلشو در میاره و می چینه کف زمین و یا میره سراغ کشو و کمد خودش و اسباب بازی های طبقه پائین و لباس های داخل کشوش رو پخش میکنه کف اتاقش. عاشق اینه که بره سراغ کشوهاش و از توش لباس برداره و تنش کنه. شلوارشو خودش به تنهایی میتونه عوض کنه اما فعلا نمیتونه بلوزشو از تنش دربیاره.

-          وقتی براش از یک تا ده میشمریم با لحن خیلی جالبی ادای ما رو درمیاره ولی فعلا "یک ، دو و ده " رو واضح تر از بقیه میگه.

-          وقتی ناخنهامو میخوام بگیرم، دست یا پاشو میده دستم : یعنی ناخن های منم بگیر.

-          موقع نماز خوندن میره زیر چادرم و عیناً حرکات منو تکرار میکنه و گاهی هم میاد و پشتم سوار میشه و وقتی سجده می کنم خودشو پرت میکنه پائین ... مامانم براش یه چادر نماز خیلی خوشگل دوخته که وقتی سرش میکنه عین فرشته ها میشه.

راستی چند روز پیش خانواده همسری و خانواده خودمو برای افطاری دعوا کرده بودم که با وجود آتنا افطاری دادن کار واقعاً سختی بود بازم طبق معمول زحمت آتنا افتاد گردن خانواده ام تا مراقبش باشند و منم بتونم به کارهام برسم... فقط خدا به خیر کرد چون آتنا رفته بود زیر کتری و میخواست شیر کتری رو باز کنه، نزدیک بود کار دستمون بده و آب جوش بریزه روی نازگلم. الحق که خدا مراقب بچه هاست وگرنه معلوم نبود چه بلاهایی سرشون میومداااااااا..

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 21:4  توسط سحر  | 

روز پدر

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


یه سال دیگه هم از پدر بودن همسری گذشت.........
امسال به مناسبت روز پدر یکم ابتکار به خرج دادم و به جا اینکه واسه همسری کادو بخرم، واسه آتنا خانم (که دلیل پدر بودن آقای همسری محسوب میشه) لباس دوختم... با اینکه کار زمانبری بود ولی عزممو جزم کردم که دقیقا روز پدر لباس نازگلم آماده بشه و به عنوان کادوی همسری ، نازگلم اون روز این لباسو پوشید و جلو باباش رژه می رفت....

این عکس بالا رو هم واسه بابابزرگاش درست کردم که روی کادوی روز پدرشون چسبوندم و از طرف آتنا دادیم به بابابزرگای مهربونش.

کار جدیدی که آتنا یاد گرفته اینه که ادای فین کردن رو درمیاره... وقتی دارم صورتشو میشورم ، دستشو میگیره جلوی شیر آب و خیسش می کنی و می بره سمت مماغ کوچولوش و فین میکنه و بعدش دستشو آب میکشه..

حالا چند تا عکس از لباس نازگلم ببینید...

چرا اینجوری نیگاش میکنید ، خب جای بهتری واسه نشستن  و فیگور گرفتن پیدا نکرده ، بچه م قانع است ....

آپلود تک

پشت لباسش، دقیقا زیر زیپش، یه پاپیون همرنگ لباسش دوختم که تو این عکس واضح دیده نمیشه...

آپلود تک

اینجا هم داره به بابابزرگش (بابام) که خیلی زحمتشو کشیده ، روز پدر رو تبریک میگه...
آپلود تک
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 14:25  توسط سحر  | 

آتنای پاهزده ماهه و بیست و یک روزه من


آپلود تک

تعجب نکنید از اینکه چرا دقیقا تو پانزده ماهگی و بیست و یک روزگی آتنا دارم پست میذارم...

من پانزده ماه و 21 روزم بود که داداشم به دنیا اومد... همیشه دوست داشتم که دو تا بچه با اختلاف سنی کم (مثل من و داداشم) داشته باشم ولی افسوس و صد افسوس که روال زندگیم طوریه که نمیشه و این آرزوم هیچوقت برآورده نخواهد شد !!!!!!!!!!!!!!!!


حالا یکم از آتنای وروجکم بگم که چی ها بلده:

این شیطونک یاد گرفته که وقتی دلش هوای بیرون میکنه میدوئه میره سر کمدش و به من اشاره میکنه که بیا و کیفم رو از تو کمدم بده، منم کیفشو میدم و سریع میدوئه سمت جاکفشی و با اشاره کفششو ازم میخواد و بعد هم که خب معلومه به در اشاره میکنه که یعنی میخوام برم بیرون، منم درو براش باز میکنم که دم آپارتمان بازی کنه (اینو بگم که چون من همیشه با کیف میرم بیرون اونم فکر میکنه باید کیف برداره) خودش به سختی از پله ها میره بالا، اون موقع کیفش رو هم ول نمیکنه و میچسبه بهش.

کلمه هایی مثل " آب، افتاد، رفت " رو خیلی بامزه ادا میکنه، من فعلا همین کلمه هاش رو واضح متوجه میشم و بقیه حرفاش نامفهومه.

عاشق بالا رفتن از پله هاست.

شیر که میخواد میره بالش برمیداره و میاره که یعنی شیرمو بیارید.

حسابی دَدَری شده ، خصوصا از بابام توقع داره که همش بیرون ببردش.

اینم بگم که دخترم فوق العاده کاری شده و به محض اینکه دستکشهای منو از سینک آویزون ببینه برشون میداره و دستش میکنه و یه دستمال هم پیدا میکنه و باهاش میز یا سرامیک ها رو تمیز میکنه.

یاد گرفته وسایلشو هم تا حدودی جمع میکنه.

از ششم این ماه کارمو عوض کردم و چون ساعت کاریم بیشتر شده، دخترم بیشتر پیش مامان و بابام و داداشمه... اینه که حسابی با اونا اخت شده و موقع جداکردن از اونا خیلی بغض میکنه که واقعا جیگرم کباب میشه براش. خداییش هزاران هزار بارم از خونوادم تشکر کنم بازم کمه که این همه هوای من و دخترمو دارن.

فعلا ذهنم همینقدر یاری میکنه.



حالا چند تا عکس جدید از نازگل قشنگم:


اینجا دستکشای منو دستش کرده و مشغول تمیزکردن خونه ست:

آپلود تک

آپلود تک



یه مقدار مطالعه کردن هم بد نیست:

آپلود تک



نمازخوندن جیگرطلای مامان:

آپلود تک

آپلود تک

آپلود تک

آپلود تک

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 19:31  توسط سحر  | 

آتنای یه سال و دو ماهه من

دقیقا ۱۴ ماه و ۵ روز از مادر بودنم گذشته، روز به روز حس بهتری دارم از اینکه دخملیم داره بزرگ و بزرگتر میشه (البته از نظر جثه بخوایم بهش نگاه کنیم کوچولو موچولوئه اما از نظر رفتاری روز به روز داره خانم تر میشه)... هر روزی که میگذره علاقه م بهش دوچندان میشه.

جدیدا یادگرفته نماز بخونه و وقتی صدای اذان میاد و بهش میگم آتنا "الله اکبر" ، سجده میکنه و به زبون خودش میگه "الله اکبر" ... قند تو دلم آب میشه با این حرکتش.

وقتی بهش میگم آتنا بریم نماز بخونیم ، میره تو اتاق خواب و به چادرم اشاره میکنه و بعدش به جای مهرنماز اشاره میکنه که یعنی اینا رو بردار و بریم نماز بخونیم.

موقع نماز خوندن هم اونقده ذوق میکنه و تا سجده میرم ، می پره روی من و کلی واسه خودش میخنده.

چادر منو به سبک خودش سرش میکنه و میدوئه میره جلوی آینه و کلی واسه خودش غش و ضعف میکنه.

از تو کمدش تل سرشو برمیداره و میذاره رو سرش یا از من میخواد بذارم رو سرش و بدو بدو میره جلوی آینه تا خودشو تماشا کنه.

رومیزی رو از روی میز پذیرایی برمیداره و باهاش میزها و سرامیک ها درها و داخل کمدش و کشوهاشو تمیز میکنه و تو این حالت اونقده جدی میشه که دلم میخواد درسته بخورمش.

پنجم اسفند بود که واسه اولین بار کلمه آب رو واضح و درست ادا کرد... تو آشپزخونه بودم که روی اپن اشاره کرد و لیوانشو بهم نشون داد و گفت "آب" ... بچه م کلی هم تشنه ش بود و تا تونست آب خورد... کلا اولین کلمه ای که به صورت ارادی به زبون اورد " آب " بود. چند روزیه که کلمه "بده" رو هم خوب و قابل فهم ادا میکنه.

کارهای جالب دیگه ای هم میکنه که الان حضور ذهن ندارم.

قبل تعطیلات عید سرگرم چیدمان سفره هفت سین و دوختن لباس خرگوشی واسه نازگلم و درست کردن تقویم عسلم بودم ، خدارو شکر همش به خوبی و خوشی انجام شد و خودم  از کارهایی که انجام دادم راضی هستم، کلی هم مورد تمجید اطرافیان قرار گرفتم.

تقویم آتنا خانم:

 

UploadTak 

UploadTak 

UploadTak

UploadTak

اینم از تقویمی که واسه خودمون درستیدم:

 

UploadTak

UploadTak

UploadTak

UploadTak

سفره هفت سین خرگوشی ما:

 

UploadTak

آتنای من تو لباس خرگوشی:

 

UploadTak

UploadTak

این عکسم تو مرحله پرو لباس ازش گرفتم:

میبینید چه ژست رئیسانه ای گرفته؟؟؟ رئیس شدن بهش میادا (نقل سوسکه س که قربون دست و پای بلوری بچه ش میره)

UploadTak

اینم از یه اخم خرگوشی:

 

UploadTak

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 22:52  توسط سحر  | 

جشن تولد یه سالگی پرنسس آتنا

UploadTak

بالاخره جشن تولد دخترم به خوبی و خوشی برگزار شد.

به دلیل تقارن تولدش با ماه صفر ، با کمی تأخیر به جای نهم بهمن ، ۲۲ بهمن جشنشو برگزار کردیم.

اول از همه بگم که من از تم برف و آدم برفی استفاده کردم، آخه روزی که دختر نازنینم متولد شد ، برف می بارید و منم اولین تولدشو برفی گرفتم.

حالا بریم سراغ عکسای تولدش..........

کارت دعوت مهمونا: (دوتا بالایی ها پشت و روی پاکت کارت هستن و دو تا پایینی ها هم پشت و روی خود کارت دعوت)

UploadTak

اینم از متن کارت دعوت:

UploadTak

تابلوی خوشامدگویی:

UploadTak

یه نمای کلی از تزیینات بخشی از خونه:

UploadTak

اینا هم از تزیینات مابقی خونه:

UploadTak

UploadTak

UploadTak

UploadTak

UploadTak

عکس ماهگردهای آتناخانم:

UploadTak

UploadTak

میزی که واسه هدایا تزیینش کرده بودم: (داخل سبد هدایای نقدی رو گذاشتم و کادوی خودمونم تو جعبه سمت چپ بود و چاقوهای کیک هم که با روبان و تور و مروارید تزیینشون کردم موقتا روی این میزه)

UploadTak

جعبه دستمال کاغذی:

UploadTak

تزیینات میزناهارخوری:

UploadTak

UploadTak

UploadTak

نوشابه ها و دلسترهایی که با عکس آتنا جونم تزیین شده:

UploadTak

سالاد الویه:

UploadTak

به غیر از سالاد الویه لازانیا و جوجه هم داشیم که متاسفانه عکسی ازشون ندارم.

به عنوان دسر ژله آکواریوم درست کرده بودم به اضافه بیسکوییت های آدم برفی واسه بچه ها

کیک تولدش:

آپلود تک

اینا هم تزییناتی هایی هستند که واسه داخل میوه ها ، سالاد ، غذاها و همچنین دیوارها و نی نوشیدنی ها آماده کرده بودم:

UploadTak

UploadTak UploadTak UploadTak UploadTak

اینا هم از هدایای ما به مهمونامون:

گیفت بزرگترها:

UploadTak

گیفت بچه ها:

UploadTak

در آخر پستم به این مطلب اشاره کنم که این طاق بادکنکی رو به اتفاق همسری و با مدیریت اینجانب درستش کردیم ، چون اولین بارمون بود خیلی کار زمانبری بود:

UploadTak

لازمه که همینجا از پدر و مادر و برادرم و همچنین همسرم به خاطر اینکه تو این مدت خیلی باهام همکاری کردند تشکر کنم ، قطعاً اگه پشتیبانی ها و همفکریهاشون نبود به تنهایی قادر نبودم که همچین جشنی واسه نازگلم برپاکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 19:19  توسط سحر  | 

آتنای یه ساله من

یه سال از مادر بودنم گذشت... یه سال فوق العاده سخت و در عین حال خیلی خیلی شیرین...

خدایا شکرت !!!  بابت سالم بودن دخترم، بابت همه نعمتهایی که بهم دادی، خصوصا نعمت مادر بودنم.

من و همسری سال گذشته بعد از به دنیا اومدن دخترمون تصمیم گرفته بودیم که روز تولد یه سالگیش ، مشهد باشیم که شکر خدا تمام شرایط مهیا شد و ما اون روز حرم مطهر امام رضا بودیم. این اولین سفر سه نفره مون بود، خداییش آتنا خیلی همکاری کرد و اونقدرا که فکر میکردم اذیت نشدیم و خیلی بهمون خوش گذشت. خدا کنه که سال های بعد هم بتونیم به این پیمانمون عمل کنیم و ۹ بهمن هر سال مشهد باشیم!!!

این چندوقته مشغول کارای تولد آتنا بودم و تقریبا همه تزیینات رو خودم درستیدم. امیدوارم بتونم جشنی به یادموندنی برپا کنم و به همه مدعووین خوش بگذره.

کاری که آتنا تو این یه ماهه به خوبی یاد گرفته، راه رفتنه ... که دیگه بدون کمک میتونه راه بره و کار بعدی دویدن هستش که میتونه با سرعت بدوئه.

موقع لباس پوشوندن هم همکاری میکنه ، مثلا اگه بخوایم دستکش دستش کنیم ، دستشو میاره جلو با بخوایم کفش پاش کنیم ، پاشو میاره جلو.

وقتی شیر بخواد میره رختخوابشو پهن میکنه و بالششو میندازه روش و میاد لباش منو میگیره و میکشه، یعنی بیا و بهم شیر بده.

ساعت خواب روزش هم خیلی کم شده در حد یکی دو ساعت در روز میخوابه و شب ها هم بین ۱۰ تا ۱۱ باید بخوابونیمش وگرنه خیلی کفری میشه و اعصاب همه رو داغون میکنه.

 اینم عکس آتنا خانم که با دستکاری من و هنر فتوشاپ با لباس روز تولدش تو حرمه:

 

MultiHoster

 

اینم عکس واقعی آتنا خانم داخل حرم:

 

MultiHoster

MultiHoster

MultiHoster

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 21:58  توسط سحر  | 

آتنای یازده ماهه من

جیگر طلای من یازده ماهه شد.

جدیدترین کاری که دختر گلم انجام میده اینه که میتونه چند قدم راه بره... استارت این کارش هم از شب یلدا زده شده که تونست چند قدم متوالی برداره و اونقده من و باباش ذوق زده شدیم که نگوووووووووو.

چند روزی بود که یک قدم برمیداشت و سریع دستشو به یه جایی بند میکرد اما اینکه بتونه بدون کمک چند قدم راه بره کلی ما رو هیجان زده کرد.

واقعا مادر و پدر بودن با تمام سختی هاش ، شیرینی های خاص خودشو داره.

همچنان به "بابا" گفتن خودش ادامه میده و دریغ از اینکه بگه "ماما" . خلاصه به همه میگه "بابا" با خودشم که حرف میزنه میگه "بابا" . بهش میگم آتنا ، عسلم ، شیرینم بگو "ماما" . میگه : "بابا" . میگم میکشمتاااااااااااااااا بگو "ماما" . میگه : "بابا"........

دخملم ناز کردن یاد گرفته... بهش میگم آتنا نازی نازی، میاد و دستای کوچولوشو میماله به صورتمو نازم میکنه یا اینکه موهامو نوازش میکنه. اونقده حال میده که نگووووووووووو. اونایی که مامان شدن و این حالتو تجربه کردن میدونن که من چی میگم... همین الان هم که دارم براتون مینویسم داره قند تو دلم آب میشه.

شماره گرفتن هم که شده عادتش، گوشی رو برمیداره و شماره میگیره ، بعضا شماره های تو حافظه رو میگیره که بعدش بهمون زنگ میزنن و می پرسن کاری داشتید، میگیم نه !!! ما که جایی زنگ نزدیم. نگاه میکنم به آخرین شماره گرفته شده و می بینم بلــــــــــــــــــــه !!!!!! خانم خانما شماره گرفتن.

 این روزا تو فکر اینم که براش تولد بگیرم، اگه خدا بخواد بعد از ماه صفر یه تولدی براش میگیرم که خاطره انگیز و به یادموندنی باشه. چون میخوام همه کارها رو خودم انجام بدم و حتی تزییناتم تماماً کار خودم باشه اینه که از الان دارم تدارک می بینم و یه سری از وسایل تزیینی و کارت دعوت و گیفت و ... رو درست میکنم. البته ناگفته نماند که مامانم هم خیلی داره کمکم میکنه و از نظراتش استفاده میکنم و چیزایی که بلده رو یادم میده و از همه مهمتر اینکه از آتنا مراقبت میکنه ... (توی پرانتز بگم که مامان مهربونم خیلی خیلی خیلی دوستت دارم و امیدوارم همیشه از دست من و آتنا راضی باشی) البته بابام هم همین طور . جفتشون واسه آتنا خیلی زحمت میکشن.

دوتا دندون دیگه هم داره درمیاره، با این دوتا جمعا میشه ۸ تا دندون... اووووووووووووووووووووههههههههه ۱۲ تای دیگش مونده.

 تو این ماه اولین محرم آتنادار رو هم سپری کردیم. چند تا عکس خوشگل هم از نازگلمون گرفتیم.

 اینم از آتنای سقای ما (ببنید چه لباس خوشگلی تنش کرده، هدیه مامانمه):

 

resize image

 

به نظرتون اینجا آتنا داره شیر میکشه یا شمشیر میکشه؟؟؟

resize image

 

و حالا به نظر شما اینجا آتنا داره چیکار میکنه؟؟؟ بله درست حدس زدید نشسته رو فرمون ماشین باباش:

 

resize image

 

هیــــــــس به بابام نگین که نشسته بودم رو فرمون ماشینش هااااااااااااااااااااااا:

resize image


+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 19:56  توسط سحر  | 

اولین یلدای آتنادار

image resizer


دیشب اولین یلدای نازگلم بود. به این مناسبت منم سعی کردم یکم از خودم ابتکار به خرج بدم و ذوق هنری در کنم، این بود که سفره یلدامون رو تزیین کردم. چون خونه مامان اینا بودیم آتنا دست و پامو نگرفت و مامان و بابام ازش مراقبت میکردن و منم راحت تونستم کارامو انجام بدم. یه عکس هم به مناسبت اولین یلدای آتنا ، درست کردم و به مامان و بابام هدیه دادم. همین عکسیه که این بالا گذاشتم.

اینم عکس سفره یلدامون:

 

image resizer


و این یکی هم ملکه خونمون که نشسته پای سفره یلدا (البته به عبارت صحیح تر ایستاده پای سفره):

 

image resizer


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 21:26  توسط سحر  | 

آتنای ده ماه و ده روزه من

امروز اومدم از کارهایی که دخمل نازم جدیداً یادگرفته بگم:

آتنای من دیگه بدون اینکه جایی رو بگیره بلند میشه وایمیسته و گاهی هم با خودش چیزی که دم دستش باشه رو هم بلند میکنه ، مثلا کیف من و ساک دستی و سطل و بشقاب و غیره.

یادگرفته که سرسری کنه.

علاقه ای که به گوشی تلفن و موبایل داشته روز به روز بیشتر شده و جدیدا وقتی گوشی دستش باشه میگیره دم گوشش و گاهی هم شماره میگیره.

وقتی که صدای آهنگی رو میشنوه حالا از هر رقمی که باشه فرق نمیکنه، موزیک رقص دار و غیررقص دار و آهنگ اول اخبار و .... ، شروع میکنه به انجام یکسری حرکات موزون. خصوصا وقتی آهنگ قهوه تلخ رو میشنوه که دیگه قابل کنترل نیست و یهو میبینیم که پاشد و حرکات متنوعی از خودش دراورد )نشیمنگاه مبارکشو تکون میده، مثل رقص بندری ها کمرشو خم و راست میکنه، سرشو تکون میده، بدنشو تکون میده ) . خلاصه دیدنیه کاراش!!!!!!!!

هرکاری که ما میکنیم ، عین همونو تکرار میکنه، مثلا قاشق ما رو میگیره و میزنه تو بشقاب و سعی میکنه قاشقشو پرکنه و ببره سمت دهنش، یا اینکه در قابلمه رو برمیداره و میذاره، همینطور در کتری و ... وقتی جلوش بشینیم و مسواک کنیم اونم با مسواکش به سبک خودش مسواک میکنه، به تقلید از ما دمپایی هم پاش میکنه.

 وقتی میرم تو فکر ، یهو میاد جلومو سرشو خم میکنه و نگام میکنه تا متوجه اون بشم و از فکر بیام بیرون.

 میره میشینه تو استخرش و تمام اسباب بازی های داخل اونو میندازه بیرون.

 حالا عکسای این ماهشو ببینید:

اینجا رفته نشسته تو استخرشو داره اسباب بازیهاشو دونه دونه پرت میکنه بیرون:

image resizer

 بعد از اینکه کل اسباب بازیهارو انداخت بیرون ، با خیال راحت دراز میکشه:

image resizer

 از استخرش میاد بیرون و زیرشو نگاه میکنه:

image resizer

 اینجا بیسکوییتاشو ریختم تو کاسه که خودش به تنهایی بخوره:

image resizer

اینجا داره شماره میگیره:

image resizer

حالا داره با شماره ای که گرفته صحبت میکنه:

image resizer

 

تو این عکس واسه اولین بار تونست دمپایی پاش کنه:

image resizer

تو این عکسه هم اولین باری بود که دستکش دستش کردم و بچه م کلی متعجبه که دستاش کجان؟!؟

image resizer

روشن کردن لامپها هم که عادت همیشگیش شده و تا ازش غافل میشیم خونه رو چراغونی میکنه:

image resizer

اینجا هم با شنلی که مامان خوبم زحمتشو کشیده و براش بافته ، فیگور گل چیدن گرفته:

image resizer

اینم یه طرز نشستنشه که مختص خوده خودشه:

image resizer


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 19:43  توسط سحر  | 

آتنای نه ماه و نه روزه من

امروز دخمل طلای من نه ماه و نه روزه شد.

چند روز پیش داشتم عکسای نازگلمو که از بدو تولد تا به امروز گرفته بودم توی کامپیوتر به ترتیب زمان مرتب میکردم که دیدم واااااااااااااااااااااااای نازنینم چقدر تغییر کرده، تغییراتی که من متوجه اونا نشده بودم و هرکی ازم می پرسید دخملت بزرگ شده ؟ میگفتم نه بابا همونجوریه و کوچولو مونده، ولی تو عکساش که وراندازش میکردم دیدم نه بابا کلی ماشاءالله هزار ماشاءالله بزرگتر و خوردنی تر شده.

و اما .... کارهایی که تو این چند وقته یادگرفته ایناست:

نهم آبان دقیقا روزی که نه ماهش تموم شد برای اولین بار تونست بدون کمک بایسته و تا امروزم به مرور تایم ایستادنش طولانی تر شده و هر موقع میگم ماشاءالله ماشاءالله زانوی منو میگیره و بلند میشه و دستاشم میگیره بالا و بال بال میزنه که نشون بده به جایی تکیه نکرده و تا میخواد بخوره زمین دستشو میذاره روی زانوهای من. وقتی وایستاده اگه مامانم کمرشو بگیره که نخوره زمین میزنه روی دستش که یعنی دستتو بردار تا خودم وایستم.

روز به روز هم به اصوات عجیب و غریبی که از خودش درمیاره اضافه میشه ، جدیدا زمزمه هم میکنه و با لب بسته واسه خودش آهنگ میزنه.

این ماه عسلم شش دندونی شده ... ۲تا دندون پایین و ۴ تا هم بالا دراورده،  که گاهی درجهت گاز گرفتن من و مامانم ازشون استفاده میکنه.

وقتی از غذا سیر میشه یا سرشو میندازه پایین یا با زبونش محتویات دهنشو درمیاره. عاشق ماکارانی و لازانیاس. البته عشقش درحد ۴-۵ قاشقه دیگه که من فعلا سعی میکنم بهش سخت نگیرم و همینم که میخوره خدارو شکر کنم. وقتی هم غذا از دهنش میریزه بیرون با پاهاش لهش میکنه که هیچ اثری ازش نمونه.

عاشق اینه که تو ماشین بپره پشت فرمون یا اینکه موقع رانندگی باباش ، دستشو بذاره روی دنده یا از شیشه ماشین بره بالا. خلاصه تو ماشین یه جا بند نمیشه و بالاخره از یه جایی آویزونه!!!

تو خواب هم اونقدر وول میخوره که یهو نصفه شب میبینم که زیر پامه، دورتا دور تخت بالش چیدیم. هنوزم شب تا صبح به دفعات زیاد بیدار میشه و شیر میخواد و دهنشو عین ماهی باز و بسته میکنه که یعنی مامان بجنب و بهم شیر بده

در کابینت ها رو باز میکنه و یهو ولشون میکنه که بخوره به هم و صداش دربیاد. عاشق سطل زباله خونه مامانم ایناست و تا ازش غافل بشین عین گربه از سطل آویزونه.

حسابی حق بگیر شده و اگه چیزی باب میلش نباشه یا یه وقت یه چیز مورد علاقش مثل تلفن ، موبایل ، کنترل تلویزیون ، کلید و ... رو ازش بگیریم جیــــــــــــــــــغ بنفش می کشه و کولاک می کنه. موقعی هم که بابابزرگش میبردش پارک تا تاب سواری کنه اگه کسی سوار تاب باشه خودشو از بغل بابام به سمت اون بچه پرت میکنه که یعنی بسه پاشو تا من سوار بشم.

خیلی بانمک دالی بازی میکنه که متاسفانه از این کارش موفق نشدم عکس بگیرم. میره زیر میز ناهار خوری مامانم اینا و سرشو کج میکنه ویواشکی از زیر میز میاره بیرون و میگم دالی و اونم کلی کیف میکنه.

عکسای جدید آتنا عسل:

آتنا توی شهربازی:

 

resize picture


 آتنای شش دندونی:

resize picture


آتنای عاشق تاب:

resize picture

 

آتنا پشت فرمون ماشین:

 

resize picture


اینجا هم افتاده به جون دنده:

 

resize picture


تو این عکسه هم داره واسه خاله فریده ش (دوست جون جونی خودم) شکلک درمیاره:

 

resize picture

 

آتنا تو خواب ناز: 


resize picture


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 22:0  توسط سحر  | 

سومین سالگرد عروسی

 

resize picture



دیروز سومین سالگرد عروسیمون بود، به این مناسبت شام با همسری رفتیم بیرون و همون رستوران همیشگی غذا خوردیم؛ البته بی آتنا ...  ... خب چیکار میکردیم؟!؟ مجبور شدیم بذاریمش خونه مامان و دو تایی(لیلی و مجنون وار) بریم بیرون. آخه همکاری نمیکنه ... شیطونی شده که بیا و ببین... امیدوارم سال دیگه قابل کنترل باشه که بشه دخملی رو هم برد رستوران.

راستی یک عدد گوشی موبایل کادو گرفتم که دوربینش ۸ مگا پیکسله. به امید اینکه باهاش عکسای خوشگل خوشگل از نازگلم بگیرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 21:52  توسط سحر  | 

تولد همسری

resize picture


دیروز سی و یکمین سالگرد تولد همسری بود، اما من و آتنا عسل پيش همسري نبوديم و خونه مامانم اينا بوديم، چون تو اين ماه آتنا شش تا دندون دراورد و خلاصه کلي اذيت شد و ما رو هم خيلي اذيت کرد، به همين خاطر چند روزي خونه مامانم بوديم چون واقعا تنهايي از پس آتنا برنميومدم.

روز تولد همسري تصميم گرفتم که غافلگيرش کنم، اينه که حوالي ظهر پاشدم رفتم خونه خودمون تا يه بسته شيريني و کادويي که خريده بودم توي خونه جاسازي کنم، فکر کردم کجا بذارمش که در وهله اول همسري نبيندش؟!؟ بهترين جايي که به ذهنم رسيد يخچال بود، فکر کنيد کادوشو بياد تو يخچال ببينه چه حالي ميشه  بعد از جاسازي کادو و شيريني و نوشتن يه يادداشت عشقولانه ، برگشتم خونه مامانم. اون روزم تا ساعت ۷ عصر نه بهش اس ام اس دادم که تولدشو تبريک بگم و نه زنگ زدم. ديدم هيچ خبري از اونم نشد، اين بود که ساعت ۷ تلفن زدم خونه که ببينم اومده خونه يا نه که هنوز نرسيده بود، تقريبا يه ربع بعدش زنگ زد و کلي هم دمق بود، بهش گفتم: " تولدت مبارک!!!! " ، گفت زحمت کشيدي ميذاشتي نصفه شب تبريک ميگفتي.... حالا کلي هم شاکي بود که چرا حداقل يه زنگ يا يه اس ام اس بهش نزده بودم و از اين جور حرفا .....

حرفاش که تموم شد، بهش گفتم در يخچال و باز کردي؟؟؟ گفت : نه! گفتم بعداً برو يه نگاه توش بنداز... در همون حين که داشتيم حرف ميزديم رفته بود سريخچال و يهو ديدم ذوق زده شد و گفت: اِ !!! تو کي اومده بودي اينجا؟؟؟ خلاصه بعدش کلي عشقولانه درکرديم و .... 

اين بود ماجراي تولد سي و يک سالگي آقاي پدر آتنا !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 21:52  توسط سحر  | 

برنامه هفتگي آتنا عسل

دو سالي هست که از درس و کتاب جدا شدم و ديگه ماه مهر حال و هواي مهرهاي سالهاي قبلو برام نداره ، چند روز قبل از شروع سال تحصيلي دختربچه اي رو ديدم که لوازم و التحرير خريده بود و با هيجان خاصي داشت با لوازمش ور مي رفت ، تو دلم گفتم خدايا يعني ۷ سال ديگه دخملي منم همين حال و هوا رو داره ؟!؟ خيلي دلم ميخواد اون روزو ببينم. بي صبرانه منتظر سال ۹۶ هستم، راستي خودم سال ۶۹ کلاس اولي بودما!!!!!!!

امسال دوقلوهاي خواهرشوهرم کلاس اولي هستن، به همين مناسبت دو تا برنامه هفتگي واسشون درستيدم که عکساشو براتون ميذارم... ايشاالله روزي بشه که برنامه هفتگي آتناي خودمو درست کنم... الهي آمين !!!!

 

resize picture

resize picture


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 21:21  توسط سحر  | 

آتناي هشت ماهه من

نازگلم هشت ماهشم تموم شد و رفت تو نه ماهگي.

خدايا شکرت

خدايا شکرت

خدايا شکرت

خدايا صدهزار مرتبه شکرت

و اما کاراهايي که دخمل گلم تو اين ماه يادگرفته انجام بده:

به کمک ميز و صندلي مي ايسته و و دور ميز راه ميره و هر چی روی میز باشه پرت میکنه زمین.

روروئکشو هم از بیرون میگیره و راهش می بره ولی دوست نداره توش بشینه، با صندلی آشپزخونه هم همین کارو میکنه و وایمسته و با خودش میکشونه این طرف و اون طرف.

عاشق اینه که بذاریمش توی سه چرخه ش و اونم دسته هاشو عین موتورسوارا بگیره و ما هم تو خونه راهش ببریم. البته گاهی هم دسته های سه چرخه ش رو گاز گازی می کنه.

روي دو زانو ميشينه.

کشوهاي آشپزخونه رو باز ميکنه وسايلشو تا اونجايي که بتونه ميندازه بيرون ، در فر و گرمکن فر رو هم باز ميکنه و با تعجب ميگه " اِ " . در کابينت ها رو هم باز ميکنه و يهو ولشون ميکنه و صداي ناهنجاري ميده. روکش کليدهاي گازو هم در مياره و ميندازه زمين. کليد برق توالت و حمومو روشن ميکنه و بعد کله ش رو ميبره تو که ببينه روشن شده يا نه (البته اين کارو تو بغل مامانم انجام ميده چون هنوز قدش به کليدا نميرسه ) ولي فقط ميتونه روشنشون کنه، مامان که خاموش ميکنه اون دوباره روشن ميکنه.

يه ماه بيشتره که يادگرفته "دَس دَسي" کنه، البته هرموقع که خودش بخواد نه اينکه من بهش بگم. وسط دست زدناش اگه بهش بگم "آتنا دست" متوقف ميشه و چند لحظه اي  زل ميزنه تو چشام و بعدش دوباره ادامه ميده.

جدیدا حرف  " دَدَ " رو خیلی تکرار میکنه، درواقع از زمانی که دندون دراورده. حرف " اِ " رو هم به صورت کشدار خيلي تکرار ميکنه و اگه من در جوابش بگم " اِ " دوباره ميگه " اِ " البته با لحن تعجبي.

تا لباساي بيرونمو مي پوشم ، خودشو با نهايت سرعتش ميرسونه به من و پاهامو ميگيره و بلند ميشه و بالا و پايين مي پره که يعني منو هم ببر.

وقتی کسایی که باهاشون انس بیشتری داره ، روی زمین دراز بکشن، چهاردست و پا میاد از روشون رد میشه.

عاشق اجاق گازه و جای لب و دستاش همیشه خدا روی گاز هست. تمیز بودن آینه گاز یه ساعت هم دووم نداره. اگه کنار گاز باشه و من پشتش باشم از تو آینه منو نگاه میکنه و کلی ذوق میکنه و بالا و پایین می پره.

غذا هم تقريبا همه چي بهش ميدم به جز موارد ممنوعه (مرکبات و عسل و گوجه فرنگي و سفيده تخم مرغ)

عصر که از سرکار ميام خونه، روزايي که مامانم مياد خونمون تا از آتنا مراقبت کنه، موقع رفتن، آتنا بهونه ميگيره و گاهي هم مامان سعي ميکنه که سريع از در خارج بشه تا آتنا متوجه نشه ولي آتنا زبل تر از اين حرفاست حواسش هست و مي بينه و تا مامان در و مي بنده ميره پشته در و وايميسته و در ميزنه.

روزايي هم که آتنا خونه مامانم ايناس، تا از سرکار ميام (اگه بيدار باشه که تقريبا هميشه بيداره) چنان ۴دست و پا مياد سمت من و به پاهام ميپيچه که قند تو دلم آب ميشه ، البته منظورش اينه که منو ببر بيرون و بگردون. منم مي برمش تو پارکينگ و يه چرخي ميزنيم و اگه موتور همسايه بالايي تو پارکينگ باشه سوار اون ميشه ، يعني خودشو ميندازه روش که مجبور ميشم سوارش کنم و عين موتورسواراي حرفه اي ژست ميگيره که بيا و ببين.

 يه اتفاق جالب که تو اين ماه افتاده اينه که يه هفته مونده بود که هشت ماهش تموم بشه متوجه شدم که دندون دراورده، دقيقا شب ۳۱ شهريور بود که شک کردم دندون داره ولي چون موقع خوابش بود و بدقلقي ميکرد گفتم صبح چک ميکنم ، صبح يکم مهر تا از خواب پاشد، خندوندمش تا دهنشو باز کنه، ديدم که يه مرواريد سفيد روي لثه نازگلم مي درخشه. اونقده ذوق کردم که رو همون تخت تلفن زدم به همسري و مامانم تا اين خبر داغو بهشون بدم. درضمن اين روز مصادف شد با اولين روز بازنشستگي باباي مهربونم که به اين مناسبت با مامان نازنينم دو تايي رفته بودن زيارت شاه عبدالعظيم.

شبش که همسري اومد خونه يه جعبه شيريني واسه دخملي گرفته بود که نشون بده چقدر دخملشو دوست داره و هر اتفاق جديدي که براش ميفته واسه اون هم مهمه.

البته الان دندوناش شدن ۲ تا، که يکي کوتاهتر از اون يکيه.

 

اينم چند تا عکس جديد از عسل مامان و بابا:

 

وقتی سوار سه چرخه ش میشه چنان ذوق زده میشه که بیا و ببین:

resize picture

 

ملوسک من لالا کرده:

resize picture

 

اینم از جشن دندونی سه نفره مون که دخملی داره ریسه میره:

resize picture

 

تو این عکسم اگه دقت کنید داره یواشکی دستشو میاره جلو که گلهای طبقه پایین میزو برداره:

resize picture


+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 9:28  توسط سحر  | 

تقويم آتنا ـ نيمه دوم سال 1389

بالاخره فرصت کردم که يه تقويم واسه دخملي درست کنم منتها فقط دو فصل پاييز و زمستون رو داره. چون قبل عيد عکساي جالب کم داشت و نمي شد تقويم کامل آماده کرد اينه که واسه نصف سال درستيدمش. فعلا سه تا درست کردم، يکي واسه مامانم ، يکي واسه مامان شوشو و اون يکي هم واسه خودمون.

اينم از عکساش:

 

gif animator

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 13:16  توسط سحر  | 

آتناي هفت ماهه من

امروز دخملکم هفت ماه شد و پاهاي کوچولوشو گذاشت تو هشت ماهگي.

کارايي که گلکم تو اين ماه يادگرفته ايناست:

ميتونه به تنهايي بشينه، يه مقدار که چهاردست و پا ميره يهو برميگرده و ميشينه و اطرافو بررسي ميکنه و دوباره ادامه ميده

واي به روزي که سفره پهن بشه، چنان شيرجه اي ميزنه تو سفره و سرعت چهار دست و پا رفتنش يهو چهار برابر ميشه و تا سربرميگردونيم مي بينميم نشسته وسط سفره و همه چي رو پخش و پلا کرده

دستشو به ديوار و مبل و يا هرچيزي که دم دستش باشه ميگيره و بلند ميشه، اگه من جلوش بايستم، دستشو به پاهاي من ميگيره و بلند ميشه، اينم يه عکس از ايستادن دخمل طلا:

image resizer


وقتی صورتمو می چسبونم به لباشو میگم آتنا مامانو بوس کنه دهنشو تا جایی که میتونه باز میکنه و هرچی آب تو دهنشه خالی میکنه رو صورتمو و  گاهی هم گازم میگیره (البته با لثه ش آخه دخملی من هنوزم بی دندونه)

گاهی با هم قلقلک بازی میکنیم ، عسلم عاشق این بازی و غش غش ميخنده و قند تو دلم آب ميکنه، وقتي واسم ناز ميکنه و کرشمه مياد نميدونيد چه حالي ميشم ، دلم ميخواد درسته قورتش بدم. )يه بار بايد از اين صحنه ناز کردنش عکس بگيرم تا به حال که موفق نشدم)

وقتي ميبرمش خونه مامانم، تا مامانمو ميبينه چنان بال بالي ميزنه و خودشو ميندازه سمت مامانم و اون موقعست که ديگه منو نميشناسه. خداييش مامان و بابا و داداشم خيلي براش زحمت کشيدند و همه جوره ساپورتش کردن. جا داره که همين جا از هر سه تاشون تشکر کنم ، خصوصا از مامانم که وقتي آتنا پيششه کار و زندگيشو تعطيل ميکنه و تمام مدتي که من سرکارم فقط و فقط به آتنا ميرسه. خدا کنه دخترم قدرشناس باشه و وقتي بزرگ شد، جبران اين زحماتشونو بکنه... الهي آمين‌!!!

 حالا نوبت چند تا عکس از اين فينگيلي مامانه:

اينجا آتنا محو من شده و عمو جوادش داره ازش عکس ميگيره:

image resizer


 

تو اين يکي عکسم دوباره محو من شده ولي اين بار دايي سهيلش داره ازش عکس ميگيره:

image resizer

 

تو این یکی عکس دیگه خودتون قضاوت کنید، حق دارم بخورمش یا نه !؟! با اون لبای ورچیده ش:
 

image resizer


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 17:59  توسط سحر  | 

آتناي شش ماهه من

image resizer


آتناي من نيمساله شد، خدايا شکرت...

نيمساله شدن آتناي من دقيقا مصادف شد با اولين روز کاري من بعد از مرخصي زايمان. قرار بود از اول مرداد برگردم سرکار، اما چون تعطيلات تابستوني شرکت از اول تا هشتم مرداد بود، اين شد که سعادت اين رو داشتم که چندروزي بيشتر بمونم پيش دخملم. امروز واسه اولين بار دلم واسه دخمل نازنينم خيلي خيلي تنگ شد. خيلي موقع ها پيش ميومد که جايي کار داشتم و نميتونستم با خودم ببرمش درنتيجه ميذاشتمش پيش مامانم ولي دلم اينجوري واسش تنگ نميشد.

به اين مناسبت خجسته، ۲تا کيک پختم، يکي رو برديم خونه مامانم و اونجا واسش يه جشن گرفتيم و اون يکي رو هم برديم خونه مامان همسري. خيلي دوست داشتم واسش جشن تولد نيمسالگي بگيرم و فاميلا رو دعوت کنم ولي همسري موافقت نکرد و گفت باشه واسه يه سالگيش. منم که حرف گوش کن، بيخيالش شدم.

اينم چند تا عکس از کيک هاي دخملي:

 

image resizer


image resizer

 

image resizer


حالا بايد طبق معمول ماههاي پيش از پيشرفت هاي دختر نازنينم بگم:

 حدودا ۱۰ روزي ميشه که چهار دست و پا ميره، همه جاي خونه هم ميره، از اتاقها گرفته تا آشپزخونه و پشت مبل ها، اگه در حموم باز باشه، از پله اونجا هم خودشو ميکشونه بالا و ميره تو حموم.

از پله آشپزخونه هم ميره بالا.

عاشق دمپايي ، هرجا که دمپايي ببينه چنان حمله ور ميشه به طرفش که نگو... جمعه پيش بعدازظهر که من و همسري خواب بوديم، خودشو رسونده بود به آشپزخونه و ۴تا لنگه دمپايي رو جمع کرده بود زيرش و باهاشون بازي ميکرد و ميخوردشون.

با بعضي ها غريبي ميکنه ولي با بعضي ها هم خيلي زود دوست ميشه.

تو هر جمعي که باشيم چشم از من برنميداره و تا نگاهش ميکنم، بهم لبخند ميزنه و قند تو دلم آب ميشه.

 لوس که میشه نگاهم نمی کنه و سعی می کنه خندشو نشونم نده، منم هر چی میام روبه روی صورتش روشو بر می گردونه و لبخند ميزنه و اينجوري حسابی دلبری ميکنه.

وقتي مي نشونمش روي زمين، ديگه راحت ميتونه بشينه ولي هنوز خودش بدون کمک من نميتونه بشينه. يکي دو روزي هم هست که وقتي مي نشونمش، خودشو ميندازه جلو و به حالت چهاردست و پا قرارميگيره و ميره سمت وسايل دلخواهش.

خيلي دوست داره بشينه و منم اسباب بازيهاشو بريزم جلوش و باهاشون بازي کنه... کلي ذوق ميکنه.

وقتي جايي ميريم که سفره پهن ميکنن، حمله ميکنه به سفره. موقع غذا خوردن تو مهموني بساطي داريم ما که بيا و ببين.

به هرچي که من دست ميزنم، ميخواد بگيردش، از شونه و کنترل تلويزيون و موبايل و تلفن گرفته تا کفگير و ملاقه و قابلمه و بشقاب، ليوان. هرچيزي هم که دستش مياد، اولين کاري که ميکنه اينه که ميبره سمت دهنش.

تو اين عکساي زير يهو متوجه من شده و داره مياد گوشي موبايل که دارم باهاش فيلم ميگيرمو از دستم بگيره:

image resizer

image resizer

image resizer

image resizer

دستشو به پايه ميز پذيرايي ميگيره و خودشو ميکشونه و ميره روي ميز.

اينم عکسشه:

image resizer


هنوزم مثل قبل شبها فقط ۲ الي ۳ ساعت اول شب يه سره ميخوابه و بعد از اون هر يکي دو ساعت و بعضا هم هر نيمساعت و يه ربع، پاميشه واسه شيرخوردن. 

جديدترين عکسهايي هم که ازش گرفتم اينا هستن:

image resizer


image resizer


image resizer


image resizer


image resizer


image resizer


image resizer



image resizer


image resizer

 

اينجا هم داره نهايت علاقشو به سيم و ميزاتو نشون ميده:

 

image resizer


image resizer


image resizer


image resizer


+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 18:30  توسط سحر  | 

مادرانه های من و آتنا

 

نمي دونم از كجا بگم !

از عشق تو چطور ياد بكنم ؟

 از هجوم اين عشق به قلبم چطور فرياد بزنم ؟

چطور سجده شكر بودن تو رو به جا بيارم ؟

آتنای من. عزيزم دخترم.

تمام قلب و روحم يكجا مال تو شده . ديگه من بدون تو وجود ندارم .

روزي صد بار كف پاهات رو مي بوسم . كف دستات. هر چقدر بيشتر فداي تو مي شم بيشتر لذت مي برم .

انگار تازه متولد شدم .

نمي دونم از خداي بزرگم چطور تشكر كنم كه من رو لايق مادر بودن دونست و تو رو به من داد.

مادر بودن خيلي فراتر از تصورم هست . خيلي زيباست . انگار 2۵ سال بيخود زندگي كرده بودم . تازه توي اين شش ماه  فهميدم زندگي چيه؟

آتنا، آتنای من، عشقم .

عشق تو منو تا سر حد جنون مي بره .

گذر زمان رو احساس نمي كنم .

صبحها با ديدن تو با صداي بلند مي گم : آتناي من اگه تو نبودي من زنده نبودم .

آتناي زيباي من . گل سفيد و قشنگم . روزي چند بار به روي پاهات سجده مي كنم. من ديوونه تو شدم. من عاشق شدم. عاشق پاكي. زلالي تو. عاشق نگاههاي زيبات. عاشق خنده هاي بي صدات كه عاشقانه نثارم مي كني. عاشق شادي بي وصف و حدت كه وقتي باهات حرف مي زنم بهم نشون مي دي .

من مادر شدم. به واسطه بودن تو. به واسطه اسم زيباي تو . به واسطه قلب پاك تو .

 آتنا، آتنا، آتناي من .

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 11:2  توسط سحر  | 

آتنای پنج ماهه من

امروز دقیقا آتنای من 5 ماه و 6 روزشه. حدودا 3 هفته ای هست که آتنای خوشگلمو توی رورؤکش میذارم.

image resizer

از دیروز روی دو زانو و دوتا دستاش قرارمیگیره (حالت چهاردست و پا) و باسنش رو عقب و جلو میکنه ولی هنوز نمیتونه به سمت جلو حرکت کنه. سرش رو هم میذاره زمین و از خودش صدا درمیاره به قول خودم انگار داره زمینو شخم میزنه با سر کوچولوش... اگه تنها بذارمش با قل خوردن و خزیدن و فیگور چهاردست و پا خودشو سرگرم میکنه. از اسباب بازیهاشم به عنوان طعمه استفاده میکنم، هرجا که بذارمشون میره سمت اونا و تا همشونو گازگازی نکنه خیالش راحت نمیشه.عاشق چيزاي دكمه دار مثل ماشين حساب گوشي موبايل، كيبرد، كنترل تلويزيون هستش و در هرحالتي باشه به سمته اينا شيرجه ميزنه.
صبح ها كه بيدار ميشه ميره رو سينه، سرشو بلند ميكنه و همه جارو برانداز ميكنه، آواز ميخونه اگه من كنارش خوابيده باشم يه جوري خودشو ميچرخونه و با لگد ميزنه تو كمرم و شكمم و كلي ذوق ميكنه. وقتي داره بازي ميكنه يهو ميبينم كلي جابه جا شده و رفته يه جاي ديگه.تا يك دقيقه هم بدون كمك ميشينه و اگه بيشتر بشه و كج نشده باشه با كله ميره رو پاهاشو انگشتاش ميرن تو دهنش!!! وقتي دستامو بازميكنم میگ "آتنا بیا ، آتنا بیا" دستاشو باز ميكنه و خودشو پرت ميكنه جلو .
كلا ديگه كنترلش از دستم خارج شده خدا بهم رحم كنه وقتي بتونه کامل چهار دست و پا ميخواد بره

تو این ماه موهای پشت سرشو به کمک مامانم کوتاه کردیم، چون خفن بلند شده بود و نامرتب بود. از امروز تصمیم دارم غذای کمکی رو به امید خدا شروع کنم. واسش لعاب برنج درست کردم که نوش جون کنه. هرچی که جلوش میخوریم چنان آب از لب و لوچه اش آویزون میشه که جیگر آدمو کباب میکنه. موقع شام هم حتما باید بیاریمش سرمیز وگرنه بلوا به پا میکنه. نسبت به اسمش واکنش نشون میده و وقتی صداش میکنیم برمیگرده نگاهمون میکنه. لابلای گریه هاش هم کلمه "ماما" رو میگه، با اینکه میدونم غیرارادیه و هنوز مفهوم این کلمه رو نمیدونه ولی کلی ذوق زده میشم.

اینم چندتا عکس دیگه از نازگل یکی یه دونه مون:

image resizer


image resizer


image resizer


image resizer

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 12:51  توسط سحر  | 

روز پدر

image resizer

امسال اولین روز پدر سه نفرمون بود. واسه بابای خودم و همسرم یکی از عکسای آتنا روهم که با فتوشاپ ویرایشش کرده بودم زدیم روی کادوشون. کنارش هم از زبون آتنا نوشتم "بابابزرگ مهربونم روزت مبارک!!!". کلی ذوق کردند و براشون جالب بود. عکسه همین عکس بالایی است. چند تا عکس دیگه ویرایش شده هم میذارم این پایین واسه دخترخاله مهربونم که ازش دورم و راه ارتباطیمون همین اینترنته.


image resizer

image resizer

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:13  توسط سحر  | 

آتنای چهار ماهه من

image resizer


امروز دختر گلم 4 ماهش تموم شد. واسش یه جشن کوچولو تو خونه مامانم گرفتیم. عکسشم این بالا گذاشتم.

کارایی که دخمل نازم میتونه انجام بده ایناست:

1-     با پاهاش بازی میکنه

2-     به سمت صدا برمیگرده

3-     قهقهه میزنه

4-     صبح ها قوقولی قوقو میکنه و منو بیدار میکنه

5-     صداهای عجیب و غریب هم از خودش درمیاره

6-     جیغ میزنه

7-     یه دفعه ذوق میکنه

8-     عاشق اینه که با موهاش بازی کنه، یکسره دستاش لای موهاشه

9-     هرچیزی که دستم باشه میخواد ازدستم بگیره

10- وقتی گرسنه باشه، گوش بالش شیردهی اش رو گاز میگیره

11- سر میز شام، رومیزی رو با تمام نیروش میکشه

12- خوشش نمیاد هرکسی بغلش کنه و اگه کسی (به غیر از من و باباش و مامانم و بابام و داداشم) بغلش کنه یهو بغض میکنه و لباش آویزون میشه و بعدشم میزنه زیر گریه. درواقع غریبی میکنه.

13- شبها حوالی ساعت 11 بعد از اینکه شیرش رو میخوره و گاها وسطهای شیر خوردنش ، یهو پشتشو میکنه به من و میگیره میخوابه

14- تا تنهاش میذارم غلت میزنه

15- خودشو روی زمین میکشه (اصطلاحا میخزه) ، اگه از خواب بیدار بشه و گرسنه باشه به سمت شیشه شیرش میخزه ولی اگه دلش بازی بخواد به سمت اسباب بازیهاش که معمولا اطرافش میچینم، خودشو میکشونه

16- سرجاش حداقل 90 درجه میچرخه، شبها که میخوام بهش شیر بدم همیشه عمود به منه و با پاهاش میزنه تو پهلوم یعنی بیدار شو من گشنمه

17- وقتی پای کامپیوتر میشینم و آتنا هم رو پامه، شیرجه میزنه روی کیبورد و دو دستی میکوبه روش

18- زمانی که تو بغلم نشسته همش میخواد از بغلم فرار کنه و خودشو میکشونه پایین

19- عاشق اینه که بنشونمش روی زمین، کلی کیف میکنه

      20- سرفه الکی میکنه، یعنی منو دریابید و بیاید پیش من، حالا یا شیر میخواد یا بازی

امروز صبح همسری دیرتر رفت سرکار تا با هم دخملی رو ببریم مرکز بهداشت که واکسن 4 ماهگیشو بزنیم. دخترم خیلی خانمانه رفتار کرد و فقط یه کوچولو گریه کرد و بعدش هم انگار نه انگار که واکسن زده. خدا رو شکر به لطف خدا و به مدد قطره استامینیفون تب نکرد.

راستی چند روز پیش مامانم براش گوسفند سر برید و موهاش از حالت فشن بودن دراومده و خوابیده. قدیمی ها راست میگن اگه بچه موهاش سیخ باشه قربونی میخواداااااااااا.


اینم چند تا عکس جدید از آتنا خانم:

image resizer

image resizer

image resizer

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 19:30  توسط سحر  | 

اولین زیارت آتنا خانم

امروز بالاخره دل رو به دریا زدم و تصمیم گرفتم واسه اولین بار دختر نازنینم رو به تنهایی بیرون ببرم و بگردونم. اولین جایی که به ذهنم رسید یه امامزاده بود که نزدیک خونمونه ... خلاصه وضو گرفتم و آتنا رو آماده کردم و ساعت بیست دقیقه به 12 دو تایی از خونه خارج شدیم و وارد امامزاده که شدیم خادم اونجا کمکم کرد و یه چادر روی سرم انداخت و جلوی کفشداری هم یه خانم زائر کمکم کرد که کفشامو دربیارم. خلاصه برام خاطره ای شد این زیارت. تو راه برگشت هم واسه دخملی یه کلاه خریدم که یادگاری باشه از اولین زیارت دو نفره مون و درواقع اولین گردش دو نفره مون. وقتی کلاهش رو دراوردم که کلاه جدید رو روی سرش تست کنم، فروشنده گفت وااای چقدر موهاش فشنه... ساعت یک و ده دقیقه رسیدیم خونه . صدای اذان میومد آتنا رو سرجاش گذاشتم و بهش شیر دادم و خیلی سریع خوابش برد. فداش بشم انگار خیلی از این گردش یک ساعت و نیمه خسته شده بود.. دخلم امروز 107 روزه شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 17:2  توسط سحر  | 

گوشواره آتنا خانم

امروز 10 روز از زمانیکه که گوش دخملی رو سوراخ کردیم گذشته، مامان صبح اومد پیشم و دو تایی با هم گوشواره های آتنا رو به گوشش زدیم. واااااااااااااااای که چه کار سختی بود.... طبق معمول مامان گلم تو این لحظات سخت و خاطره انگیز کنارم بود... مامان جون عاشقتم!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:0  توسط سحر  | 

نمایشگاه کتاب

image resizer


امروز با داداشم رفتیم نمایشگاه کتاب . اول رفتیم غرفه های کتابهای دانشگاهی رو سیاحت کردیم و بعدش رفتیم به غرفه های کودک و نوجوان سرزدیم و واسه دخمل نازم کلی کتاب داستان خریدم، چند تا سی دی و فلش کارت آموزشی و یه کتاب پارچه ای هم گرفتم. کتاب پارچه ایشو خیلی دوست داره میگیره دستش و ورق میزنه و تا از دستش میفته شروع میکنه به گریه کردن... همسری هم بهش میگه بچه پاشو برو کتاباتو بیار و بخون و آتنا خانم هم میخنده.

راستی امروز سومین سالگرد عقدمونه و آتنا جونم 102 روزشه.



نمای نزدیک از کتاب خوندن آتنا خانم:

image resizer

image resizer

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:7  توسط سحر  |