نازگلم هشت ماهشم تموم شد و رفت تو نه ماهگي.
خدايا شکرت
خدايا شکرت
خدايا شکرت
خدايا صدهزار مرتبه شکرت
و اما کاراهايي که دخمل گلم تو اين ماه يادگرفته انجام بده:
به کمک ميز و صندلي مي ايسته و و دور ميز راه ميره و هر چی روی میز باشه پرت میکنه زمین.
روروئکشو هم از بیرون میگیره و راهش می بره ولی دوست نداره توش بشینه، با صندلی آشپزخونه هم همین کارو میکنه و وایمسته و با خودش میکشونه این طرف و اون طرف.
عاشق اینه که بذاریمش توی سه چرخه ش و اونم دسته هاشو عین موتورسوارا بگیره و ما هم تو خونه راهش ببریم. البته گاهی هم دسته های سه چرخه ش رو گاز گازی می کنه.
روي دو زانو ميشينه.
کشوهاي آشپزخونه رو باز ميکنه وسايلشو تا اونجايي که بتونه ميندازه بيرون ، در فر و گرمکن فر رو هم باز ميکنه و با تعجب ميگه " اِ " . در کابينت ها رو هم باز ميکنه و يهو ولشون ميکنه و صداي ناهنجاري ميده. روکش کليدهاي گازو هم در مياره و ميندازه زمين. کليد برق توالت و حمومو روشن ميکنه و بعد کله ش رو ميبره تو که ببينه روشن شده يا نه (البته اين کارو تو بغل مامانم انجام ميده چون هنوز قدش به کليدا نميرسه ) ولي فقط ميتونه روشنشون کنه، مامان که خاموش ميکنه اون دوباره روشن ميکنه.
يه ماه بيشتره که يادگرفته "دَس دَسي" کنه، البته هرموقع که خودش بخواد نه اينکه من بهش بگم. وسط دست زدناش اگه بهش بگم "آتنا دست" متوقف ميشه و چند لحظه اي زل ميزنه تو چشام و بعدش دوباره ادامه ميده.
جدیدا حرف " دَدَ " رو خیلی تکرار میکنه، درواقع از زمانی که دندون دراورده. حرف " اِ " رو هم به صورت کشدار خيلي تکرار ميکنه و اگه من در جوابش بگم " اِ " دوباره ميگه " اِ " البته با لحن تعجبي.
تا لباساي بيرونمو مي پوشم ، خودشو با نهايت سرعتش ميرسونه به من و پاهامو ميگيره و بلند ميشه و بالا و پايين مي پره که يعني منو هم ببر.
وقتی کسایی که باهاشون انس بیشتری داره ، روی زمین دراز بکشن، چهاردست و پا میاد از روشون رد میشه.
عاشق اجاق گازه و جای لب و دستاش همیشه خدا روی گاز هست. تمیز بودن آینه گاز یه ساعت هم دووم نداره. اگه کنار گاز باشه و من پشتش باشم از تو آینه منو نگاه میکنه و کلی ذوق میکنه و بالا و پایین می پره.
غذا هم تقريبا همه چي بهش ميدم به جز موارد ممنوعه (مرکبات و عسل و گوجه فرنگي و سفيده تخم مرغ)
عصر که از سرکار ميام خونه، روزايي که مامانم مياد خونمون تا از آتنا مراقبت کنه، موقع رفتن، آتنا بهونه ميگيره و گاهي هم مامان سعي ميکنه که سريع از در خارج بشه تا آتنا متوجه نشه ولي آتنا زبل تر از اين حرفاست حواسش هست و مي بينه و تا مامان در و مي بنده ميره پشته در و وايميسته و در ميزنه.
روزايي هم که آتنا خونه مامانم ايناس، تا از سرکار ميام (اگه بيدار باشه که تقريبا هميشه بيداره) چنان ۴دست و پا مياد سمت من و به پاهام ميپيچه که قند تو دلم آب ميشه ، البته منظورش اينه که منو ببر بيرون و بگردون. منم مي برمش تو پارکينگ و يه چرخي ميزنيم و اگه موتور همسايه بالايي تو پارکينگ باشه سوار اون ميشه ، يعني خودشو ميندازه روش که مجبور ميشم سوارش کنم و عين موتورسواراي حرفه اي ژست ميگيره که بيا و ببين.
يه اتفاق جالب که تو اين ماه افتاده اينه که يه هفته مونده بود که هشت ماهش تموم بشه متوجه شدم که دندون دراورده، دقيقا شب ۳۱ شهريور بود که شک کردم دندون داره ولي چون موقع خوابش بود و بدقلقي ميکرد گفتم صبح چک ميکنم ، صبح يکم مهر تا از خواب پاشد، خندوندمش تا دهنشو باز کنه، ديدم که يه مرواريد سفيد روي لثه نازگلم مي درخشه. اونقده ذوق کردم که رو همون تخت تلفن زدم به همسري و مامانم تا اين خبر داغو بهشون بدم. درضمن اين روز مصادف شد با اولين روز بازنشستگي باباي مهربونم که به اين مناسبت با مامان نازنينم دو تايي رفته بودن زيارت شاه عبدالعظيم.
شبش که همسري اومد خونه يه جعبه شيريني واسه دخملي گرفته بود که نشون بده چقدر دخملشو دوست داره و هر اتفاق جديدي که براش ميفته واسه اون هم مهمه.
البته الان دندوناش شدن ۲ تا، که يکي کوتاهتر از اون يکيه.
اينم چند تا عکس جديد از عسل مامان و بابا:
وقتی سوار سه چرخه ش میشه چنان ذوق زده میشه که بیا و ببین:

ملوسک من لالا کرده:

اینم از جشن دندونی سه نفره مون که دخملی داره ریسه میره:

تو این عکسم اگه دقت کنید داره یواشکی دستشو میاره جلو که گلهای طبقه پایین میزو برداره:
