آتنا بانو و همکارام
دیشب افطاری با همکارام رفتیم رستوران باگت تو سعادت آباد. آتنا هم با خودمون بردیم. چند ساعت خیلی خوب رو با هم گذروندیم. آتنا رو قبلش پارک هم بردیم . به قول خودش بردیمش " تاپ تاپ عباسی"...
همکارم پسرشو با خودش اورده بود. ایلیا 8 ماه از آتنا بزرگتره. ایلیا خان قصه ما به محض اینکه آتنا بانو رو دیدند یه گل تقدیم آتنا کردند. موقع غذاخوردن روبروی هم نشسته بودند و آتنا دلش میخواست نوشیدنی ایلیا رو بخوره و ایلیا هم نوشیدنی آتنا رو میخواست.
یکی از همکارام زحمت کشیده بود و واسه آتنا و ایلیا کادو خریده بود، وقتی کادوهاشونو باز کردند، آتنا چشمش دنبال موتور ایلیا بود و ایلیا هم عروسک باربی آتنا رو میخواست و من و مامان ایلیا سعی میکردیم که مجابشون کنیم عروسک واسه آتناست و موبور واسه ایلیا.
بعد شام هم به اتفاق هم رفتند سرسره بازی و کلی خوش گذروندند.
این اولین باری بود که همکارام از نزدیک آتنا رو می دیدند، شکرخدا آتنا هم خیلی خوب و متین برخورد کرد و از اون شیطنتهای همیشگی اش خبری نبود و مدام واسشون عشوه درمیکردددددد و پشت چشم نازک میکرددددددددددددد... فدای اون ناز و اداش بشم که تمومی نداره .....
اینم چند تا عکس از آتنا بانو و ایلیا خان:




عاقبت در يك شب از شب هاي دور